حكيم ابوالقاسم فردوسى
473
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
پادشاهى هماى چون بهمن كه نام ديگرش اردشير بود مرد . هماى تاج بر سر نهاد ، و سپاهيان را چندان خواسته داد كه همه به جان سر به فرمانش نهادند . به داد و دهش جهان را آباد ساخت ، و درويشان را به بخشش توانگر كرد . گذاشتن هماى پسر خود داراب را به درياى فرات در تبنگويى چون بار نهاد ، هنگامهء زادن فرزند را از همگان پوشيده داشت و نوزاد را كه پسرى خوب چهر بود به دايهاى رازدار سپرد ، و هر يك از نزديكانش كه از فرزندِ او مىپرسيد مىگفت كه پس از زادن مرده است . چون هشت ماه گذشت فرمود صندوقى ساختند ، درون آن را به ديباى رومى نرم كرد . كودك را در صندوق نهاد درون آن را از گوناگون گهر و زرِ سرخ بياگند گوهرى درشت و گرانبها به بازوى طفل بست آن گاه سرِ صندوق را به قير و موم بست ، و يكى از رازدارانش را گفت كه نيم شب آن را در رود فرات رها كند و دو تن از خاصانش را فرمان داد بنگرند كه آب ، آن صندوق را كجا مىبَرَد . پروردن گازر داراب را سپيدهدم ، آب صندوق را به جويى برد كه گازرى آن سوى جوى را براى آسان كردن كارِ خود تنگ كرده بود . گازر صندوق را از آب گرفت . آن را گشود و چون طفلى بدان خوبرويى با آن همه جواهر ديد ،